آنکه بی‌باده کند جان مرا مست کجاست؟ : عکس [دوم]: خنده و معنا
می‌نِویـــسَم تا در مَتن‌َش فراموش کُنَم سخن را: از سِلّول‌هایِ خاکِستری مغز٬ تکاتکِ واژگان را بــِکّـــنم و برایِ همیشه بچسبانَم رویِ کاغَذ؛ تیغ ِ جرّاحی قلم‌َست و دردَش٬ قـــدِ سکرتِ مرگ؛ادامه .

عکس [دوم]: خنده و معنا

January 13, 2009 | عکس، سینما و موسیقی | 2 کامنت | فیس بوک

از مدّت‌ها پیش در ذِهن داشتم درباره‌ی این فریم چیزی بنویسَم این‌جا؛ عکس٬ برمی‌گردد به کلاس‌هایِ آقایِ کاظمی: همین‌قدر بگویم که سالِ پیش‌دانشگاهی٬ برای‌ِ‌مان «هندسه‌تحلیلی» می‌گفتَند و «گسسته» و عجیب آسان می‌نمود غامض‌ترین مباحثِ این دروس پس از توضیحاتِ عمدتاً ناچیزشان ــــ “گم‌شو برو بیرون”هاشان و اخم‌هایِ ممتد و گاه٬ لبخندهایِ شیرین‌شان. چیزهایی که می‌گفتند از ایستگاه‌هایِ مختلفِ قطار زندگی و در ضِمن٬‌رنج‌هایی که عمدتاً‌ باخبر بودیم از حضورشان در زندگیِ اُستاد.

در بابِ این فریم٬ مهم‌ترین نکته‌ای که توجّهم را ربود٬ کنتراستِ احساسیِ قضیه‌ست: چهره‌یِ جدّیِ اُستاد بر رو و خنده‌ی جاهلانه و حاکیِ مسخره‌بازیِ شاگِرد در پَس. این تضاد برایَ‌م بکجورهایی حکایتِ فرازها و فرودهایِ زندگی را متجلّی می‌کُند بر پرده ــــ یا آن‌طور که «میلان کوندرا» در «بار هستی» می‌نویسَد؛ این‌که “سبکی” زندگی را بی‌معنا کُنَد و از طرفی٬ “سنگینی” تاب را بی‌تاب گردانَد و بنیانِ آدمی در زیرش به‌سانِ زالو لِه گردد و صمغ و روغن بپاشد بیرون. یا جایِ دیگر [خنده و فراموشی] که خنده را “گذار از بنیانِ معناگرایِ هستی به بی‌معناییِ صرف” ترجمه می‌کند و صدایِ تک‌فرکانس را گویایِ معنا؛ ظریف‌تر: خنده را برایِ «بی‌معنایی» و ردّ ساختارهایِ منطقی جهانِ آفرینش و في‌الواقع٬ «سبکی» زندگی. تضادِّ این فریم٬ دقیقاً همین‌جاست: شاگرد که می‌خندد و خنده‌‌اَش نمایان‌گرِ حال و هوایِ کودکی‌ست٬ مستیِ شاخصی موج زَنَد در نگاهَش: برخاسته از بارِ سبکِ «مسخره‌بازی‌» رفقا (ذاتِ بی‌معنا). در برابرش «خاص» بودَنِ اُستاد٬ (ذاتِ معنا) جدّیّت‌ش: این‌که فرق‌دارَد و مبرّاست از سوسپانسیونِ شاگِرد٬ محکمَ‌ست و استوار. آری٬ وجهِ درخشندگیِ فریم همین‌جاست: شاگِرد که خنده بر لَب دارَد -عدمِ‌ حاکمیّتِ نظامِ معنا- و اُستاد که با جدّیّتِ پُرمعنایی -گویی که با همین تَک‌فریم ساعت‌ها برای‌ت حرف القا کُند- تماشاچی را حتّا دارد با آن چشم‌ها٬ ملامَت می‌کند. بارِ معناییِ نگاه٬ چُنان بالاست که یک لمحه٬ شکّی در دلت زاده شَوَد و تُرا گوید که احتمالاً خطایی ازت سر زده -چه‌دانَم٬ شاید نقصانِ تکالیف یا این‌که بقل‌دستی‌َت را داشتی سیخونَک می‌‌زنی در رادارِ اُستاد. نگاهِ سرزنش‌گر و پرمعنایِ معلّم٬ ژرف‌ترین و شخصی‌ترین نظام‌بندی‌هایِ درون‌َت را درگیر کُنَد و بالحـــَتم٬ تُرا در حقّانیّت و استواری‌شان بشَک اندازَد: چُنان که درونَت را خواهی جُست پِیِ خبط و خطایی که مگر شایانِ چُنین درجه‌ای از ملامَت باشد.

[مرتـــبط] عکس [یکم]: مَردِ خُـــدا



کامنت‌ها به قرار زیرند

  • سعید

    جالب بود

  • شمع

    1- جالب بود
    2- تضاد هم جالب بود !
    3- می توان برداشت دیگری کرد … می توان در یک نگاه ( اگر استاد مربوط را نشناسیم ) وی را فردی خالی از اعتماد به نفس در نظر بگیریم که برای اینکه در مقابل شاگردانش یک وقت کوچک نشود و یا دیگران نفهمند که چه قدر از این عکس گرفتن لذت می برد ، خودش را گرفته و اخم کرده! و شاگرد ، پسری متفکر و از دنیا بریده ، که برایش این چیز ها بی ارزش است و برای این که دل کوچک دوستان جوانش و یا استاد پیرش که عاشق عکس یادگاری گرفتن با شاگردانش هست ، نشکند عکسی گرفته وخنده ی تلخی که از هزار غم او سخن می گوید بر لب دارد …

    البته همه این ها نه تضاد زیبای عکس را زیر سوال می برد و نه بدون شناخت استاد و شاگرد معنا دارد
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    کارَت حرف نداشت در عَوَض کردنِ داستان؛ البتّه فلسفه‌ی «استاد» یک‌مقداری عنصرِ «اعتماد بنفس» می‌آفریند ـــ در مجموع اگر استاد را می‌شناختی٬ بالحتم٬ روده‌بر می‌شدی مثل من از حرف‌هایت در موردِ این عکس! لیک٬ نمی‌شِناسی و متبحّری در تغییر داستان! تبریک!

  • + کامنت بنویسید

    پوشه‌هایِ «خاطره» را در زیرزمینی تاریک٬ محفوظ دارَند؛ از آن پرده برندارَند و در اشدّ مراتب امنیّت نگاه دارندشان. زیرزمینی تاریک٬ تنیده در سلّول‌هایِ خاکستری ذِهن؛ خاطرات را چُنین جایی «بایگانی» کُنَند و گَه‌گاه بد نیست حتّا همان لامپِ نیم‌جان را نیز دَمی روشن کُنی و قفسه‌ها را پیِ پرونده‌ها٬ خوب٬ بکاوی.