آنکه بی‌باده کند جان مرا مست کجاست؟ : کافه زندگی
می‌نِویـــسَم تا در مَتن‌َش فراموش کُنَم سخن را: از سِلّول‌هایِ خاکِستری مغز٬ تکاتکِ واژگان را بــِکّـــنم و برایِ همیشه بچسبانَم رویِ کاغَذ؛ تیغ ِ جرّاحی قلم‌َست و دردَش٬ قـــدِ سکرتِ مرگ؛ادامه .

کافه زندگی

June 26, 2009 | پرنده‌ی خیال | 4 کامنت | فیس بوک

سالهاست دیر کرده‌ای ســرِ قــرار…

من٬ این‌جا٬ فنجانی اِسپِرسو بهرِ من٬ فنجانی هم بهرِ تو٬ نخی سیگار٬ قَلَم به‌دست٬ می‌نویسم از تکاتکِ امّـــیدهایِ نومــید شده‌اَم٬ در پـسِ دورانِ عقربه‌ها. در کافه٬ همه منتظرند: منــتظرِ کسی؛ همه الّافَند٬ هَمه چَشم به عقربه٬ می‌نویسند چیزهایی؛ هر که ولادت یابَد و ‌آیَد بالا و از پاگــرد ‌گُذرَدَ٬ لحظه‌ی مقدّسی را تجربه می‌کند: آن‌گاه که ‌نِگـَرَد از ســر ِ هیجان بر تک‌تکِ چهره‌ها که شاید آشنایی باشد٬ شاید… نومید٬ می‌رود و می‌پیوندد به صفِ منتظران. اِی وای… خوشا به جسارتِ آنان که قهوه‌شان را خوردند و فنجانِ دیگر را شِکستند بر زمین و خسته و رنجور٬ ملول از تاریکیِ فضا و سَختیِ صندلی٬ رفتند بیرون از این کافه‌ی حیات٬ چونان که تنِ زجردیده‌شان دیگر نایِ تحمّل روحِ خونآلودِشان را نداشت؛ مرحبا بر جسارت‌شان! ما را نه جرأتِ آنان‌َست؛ هم‌چُنان نشسته‌ایم٬ تابلوهایِ تکرار را می‌نگریم و متنِ تکرار را بر کاغذِ مرارَت می‌نگاریم.

هِجده سال دیر کرده‌ای… لابأس…
قهوه‌ات دارد می‌اُفتَد از دهان: بیا!



کامنت‌ها به قرار زیرند

  • UGD

    صبور باش . چند روزی بر این چند سال مضاعف کن .
    خیلی قشنگ بود

  • امیر

    انشاالله دُچاره جــِلوه یِ دیگری شَوی. آنگاه که اَخلاق و تعهد دَر مُقابــِلت قَرار بــِگیرَند، می تَوانی اِسپــِرسو را مزه کنی و فِنجان بـــِشکَنی و تَنها، خارج شَوی…

  • مهدي

    و اين انتظار ، و چه زشت فريب ميدهيم خودمان را…

  • فرنوش

    عالي :)

  • + کامنت بنویسید

    پوشه‌هایِ «خاطره» را در زیرزمینی تاریک٬ محفوظ دارَند؛ از آن پرده برندارَند و در اشدّ مراتب امنیّت نگاه دارندشان. زیرزمینی تاریک٬ تنیده در سلّول‌هایِ خاکستری ذِهن؛ خاطرات را چُنین جایی «بایگانی» کُنَند و گَه‌گاه بد نیست حتّا همان لامپِ نیم‌جان را نیز دَمی روشن کُنی و قفسه‌ها را پیِ پرونده‌ها٬ خوب٬ بکاوی.